تبليغاتX
قـلـب شیشه ای
بچه ها تو را خدا واسم دعا کنید. امتحانای ترم اولم داره شروع میشه و من حسابی استرس پیدا کردم. خدایا من می ترسم کمکم کنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 21:7 توسط رویا |


بهتربن راههای اذیت کردن و .... ریختن؟؟؟؟؟!!!!!

۱-به کسی که دندان مصنوعی داردبلال تعارف کنيد
۲- وقتی از آسانسور پياده می شين دکمه تمام طبقات را بزنيد و محل را ترک کنيد
۳- وقتی با بچه ها بازی فکری می کنين سعی کنين از اونا ببرين
۴- ايده های ديگران را به اسم خودتون تمام کنين
۵- بوتيک چی را وادار کنين ششصد مدل لباس رو نشونتون بده بعد بگيد هيچکدوم رو نمی خوايد و سريع خارج بشيد
۶- اگه سر دوستتون طاسه مرتب از آرايشگرتون تعريف کنيد
۷- وقتی کسی لباس تازه می خره بهش بگين خيلی گرون خريده و سرش کلاه رفته
۸- وقتی دوستتون رو بعد از يه مدت طولانی ديديد بهش بگين چقدر پير شده
۹- وقتی در يک جمع کسی يک جوکی گفت حتما بهش بگيد خيلی قديمی بود
۱۰- بادکنک بچه ها رو بترکانبد
۱۱- مرتب اشتباهات لغوی و گرامری ديگران هنگام صحبت را گوشزد کنيد و بخنديد
۱۲- وقتی دوستتون موهای سرش رو کوتاه کرد بهش بگيد موی بلند بيشتر بهش ميومد
۱۳- هر جايی که می تونين آدامس جويده ی خود را جا بذاريد
۱۴- عکسهای عروسی دوستتون رو با دستهای چرب تماشا کنيد
۱۵- توی ظرف آجيل فقط پسته ها و فندقهای دهن بسته بذاريد
۱۶- توی مهمونی ها مرتب از بچه چهار ساله تان بخواهيد هر چه شعر بلده بخونه
۱۷- توی جای کارت دستگاه های عابر بانک چوب کبريت فرو کنيد
۱۸- توی روزهای بارونی با ماشينتون به سرعت از وسط آبهای جمع شده بگذريد
۱۹- ورقهای جزوه ی ۳۰۰ صفحه ای دوستتون رو که می خواستيد زيراکس کنيد قاطی پاطی بذاريد و بهش برگردونيد
۲۰- با يه پيتزا فروشی تماس بگيرين و آدرس ۳ تا خونه اون ورترو بهش بديد

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 21:41 توسط رویا |


شهادت مول الموحدین حضرت علی بن ابی طالب را به تمام مسلمانان جهان تسلیت عرض میکنم.

دعا واسه ما یادتون نره!!!!!!!۱

+ نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 11:3 توسط رویا |


چند وقتی هست که اوضاع خونه ها خیلی بد شده و واسه ی اینهایی که مستاجرند خیلی بد خونه پیدا میشه . منم تصمیم گرفتم که یک پستم در این رابطه بزارم . نظر یادتون نره هاااااا!

مرد مستاجر با زن و بچه اش مدتها بود كه از اين بنگاه به آن بنگاه ، صبح تا شب سر مي زدند و گونه هايشان از كمي پول پيش خودشان و زيادي اجاره هاي مردم پيش چند نفر آدم بيكاري كه هميشه روي صندليهاي اين بنگاهها لميده اند سرخ مي شد . گاهي هم كه بنگاه دار با بي حوصلگي روي يك كاغذ كاهي كوچك نشاني يك خانه اجاره اي را مي نوشت ، بعد از ديدن محل پيشنهاد شده خستگي شان چند برابر ميشد . روزها همينطور مي گذشت و موعد تخليه خانه نزديك و نزديكتر ميشد . بيشتر اوقات كودك چهارساله شان كه طاقت پياده روي آنهم در روزهاي گرم تابستان را نداشت ، روي دوش پدر قرار ميگرفت و مادر هم گاهي وقتها مجبور ميشد كنار پياده رو روي نيم پله اي بنشيند و طفل شش ماهه اش را شير بدهد

اوضاع به همين منوال بود تا اينكه بالاخره از روي ناچاري و با هزار خواهش و تمنا سر قيمت با بنگاه دار ، خانه اي را پسنديدند و با صاحبخانه قرار ملاقات گذاشتند . فرداي آنروز خانواده چهارنفري قصه ما در حضور بنگاه دار ، روبروي صاحبخانه عصا قورت داده نشسته بودند . هنوز سلام و عليك شان تمام نشده بود كه صاحبخانه به بنگاهي گفت : آقاي فلاني ! من كه گفته بودم خانه را به سه نفر اجاره مي دهم اينها كه چهار نفرند ؟ بنگاهي با زبان چرب و نرمش سعي در مجاب كردن صاحبخانه داشت ولي او همچنان از اينكه خانواده قصه ما چهار نفر هستند دلخور بود . مرد مستاجر كه همينطور زير شلاق نگاههاي كودك چهارساله و همسرش كوچك و كوچكتر مي شد ، تلخ ترين جمله زندگيش را بر زبان آورد :

« آقا ! ببخشيد من از صبح تا آخر شب مشغول مسافركشي هستم شب ها هم براي اينكه يه وقت خداي نكرده حرف شما زمين نمونه ، توي ماشينم مي خوابم . شما لطف كن خونه رو به همون سه نفر اجاره بده »

واقعا واسه ی این جامعه متاسفم!!!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 12:35 توسط رویا |


سلام سلام به بچه های گل بلاگفا. همسایه های عزیزم!!!

حالتون چطوره؟ دلم واستون یه ذره شده بود! ببخشید تو را خدا. خواهر و شوهر خواهر که واسه ادم وقت و حواس نمی زارن اگه نه زودتر میومدم. به هر حال شرمنده. شماها چی کار میکنید؟؟؟ خوش میگذره؟ خیلی خوشحالم که امتحانام تموم شد و دوباره اومدم تو محله باصفا.بازم برمیگردم. فعلا بای.

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:48 توسط رویا |


سلام سلام به تموم بچه های گل بلاگفا.        

حالتون چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ببخشید واقعا که خیلی دیر اپ کردم .اخه میدونید خیلی سرم شلوغه!!!!!!!!!!!!!!!!! می پرسید چرا؟؟ اگه گفتید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا یه کم فکر کنید؟ اخه عقد خواهر جونمهههههههههههههههههههههههههه! شما هم دعوتید. تشریف بیارید. به هر حال گفتم خبرتون کنم که نگید این چقدر بی خیاله.اما چند روز دیگه حتما میام و اپ میکنم.  

تا چند روز دیگه BYE BYE!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!                                                                   

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:36 توسط رویا |


در رویا دیدم با خدا حرف میزنم.

او از من پرسید:آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

گفتم اگر وقت داشته باشید

لبخندی زدو گفت: زمان برای من تا بی نهایت ادامه دارد. چه پرسشی داری؟

پرسیدم:چه چیزی در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده می کند؟

گفت:آدم ها از بچه بودن خسته می شوند.. . و عجله دارند که بزرگ شوندو سپس...ارزو دارند که دوباره به دوران کودکی بر گردند

انها سلامتی خود را در راه ثروت از دست میدهند و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره مصرف می کنند

چنان به آینده با هیجان فکر میکنند که از زمان حال غافل می شوند به طوری که نه در حال زندگی می کنند نه در آینده

و انها طوری زندگی میکنند که انگار هیچگاه نمی میرند و جوری می میرند که انگار هیچ گاه زنده نبودند.

ما برای لحظاتی سکوت کردیم سپس من پرسیدم:

مانند یک پدر کدام درس زندگی را مایل هستید که فرزندانتان بیاموزند؟

پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند اما می توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ی دیگران باشند

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند

یاد بگیرند که دیگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگی

یاد بگیرند که تنها چند ثانیه طول می کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارند ایجاد کنند ولی سالها طول می کشد تا ان جراحت را التیام ببخشند.

یاد بگیرند که یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد بلکه کسی است که کمترین نیاز و خواسته را دارد.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند ولی نمی دانند که چگونه احساس خود را بروز دهند.

یاد بگیرند و بدانند که دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند ولی برداشت انها متفاوت باشد.

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند بلکه انسانها باید قادر به بخشش و عفووخود نیز باشند.

سپس من از خدا تشکر کردم و گفتم ایا چیز دیگری هم وجود دارد که مایل باشید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخندی زد و گفت: فقط این که بدانند من همه جا با انها هستم.

نیاز!!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:23 توسط رویا |


یه نامه ی عاشقونه یه جایی خوندم گفتم شمام بخونید و بخندید.

محمدرضا من شب ها به عشق تو وشنا بطیم با یکه شلوار تیساب لینگ میخوابم.
هر روز صبح تلاونگ زنون میان تیل و تپیل به راه می افتم هر روز چاشت می پختم ولی امروز پلا پجیدم. از پلا رندی شد رندی را خوردم رندی مه گلی سر ماسید ناگهان در ان سیاهی عشقم<ممرضا> را دیدم گفتم آه عشق من پشتم را میس بزن تا رندی مه گلی سر جر برود من این نامه را در لمپا پشتی پایم در گالش تا ساق در گسفن زور می نویسم. یادت میآید آن روز آغوذ دار بن مرا دیدی گفتی آی خی کله بیا انه مرا غیض گرفت که می خواستم کمل کوفال شما را تش بزنم یادت می آید آن روز چشمه سر مرا دیدی گفتی هوی بیا انه خوشحال شدم که دیگه نگو.

ترجمه:
محمدرضا من شبا به عشق تو با شکم گشنه با یک شلوار و پا برهنه می خوابم.

هر روز صبح ،وقتی خروس می خونه ،میون گل ولای به راه می افتم .هر روز چاشت می پختم اما

امروز برنج درست کردم.(خودمم نمی دونم یعنی چی)از پلا رندی شد رندی رو خوردم تو گلوم

گیرکرد،نا گهان در آن سیاهی عشقم محمدرضا رو دیدم ،گفتم آآآآآآآآآه عشقم به پشتم مشت بزن

تا رندی(همونی که خودمم نمی دونم چیه) از گلوم بره پایین.

من این نامه رو زیر نور لمپا در حالی که پاهام توی کفش روستایی و نیز تا ساق پا در پشکل

گوسفند هستم می نویسم.

یادت میاد اون روز زیر درخت گردو به من گفتی آی بچه خوک بیا.انقدر غیضم گرفت که می خواستم

تپه ای که از کاه برای خودتون درست کرده بودید رو آتیش بزنمیادته اون روز لبه چشمه منو دیدی گفتی هووووی بیا ، انقد خوشحال شدم که نگو!!!!

عشق دهاتی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 1:16 توسط رویا |


اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیز؟؟؟؟؟؟!!!!!!!                     ویکتور هوگو.

ارزو میکنم ...

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:11 توسط رویا |


به به چه روز مبارک و میمونی !!!!! سلام نمودندی خدمت جناب میرزا حسنک وزیر!! الهی که ملوک السلطنه رویا بانو فدایتان شود تولدتان مبارک. برادرا ورودتان به سن ۴۰ سالگی را تبریک گویندی. ( الهی قربانتان بروم که در دل فحش دادندی). جناب میرزا ارزو مندم که در زیر سایه ی لطف و مرحمت خودم ۱۰۰۰ ساله بشوید.             عدس عدس     تبریک بس است !!!        

                        

تولدت مبارک

تفلدت HAPPY باشه دادا جونم!

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 14:36 توسط رویا |